ساعت شد ۲...... بالاخره حل شد ...... یه منفی رو اشتباه می کردم .
می خواستم بهش اس ام اس بدم اما دیر شد . حتما خوابیده . دیشبم وسط حرفهام خوابش برد . خودمم خوابم برد البته . امروزم یادش نبود که وسط حرفم خوابیده ..... یادش نبود که داشتم باهاش درد دل می کردم ........ اصلا کی یادش می مونه ؟؟!
وای صبا! چه بد اخلاق شدی یهو . دعوات کنم ؟!
خودکار می گیرم دستم .....می نویسم و می نویسم ....... چراغ رو خاموش می کنم.
صبح وسط فرمولها رو تو همون باطله می خونم و حس می کنم چقدر خوبه که می تونم بنویسم . دوباره می خوونمش:
"من اعتماد کرده ام به خواب وحشی بوسه هایت و چشم هایم را هر شب با باران می شویم . کسی چه می داند انبوه دردهای هزاره ی عشق را . افسوس که چیزی فراتر از یک سلام بود پیوند قلب های ما و در امتداد فاصله ی سبزمان هنوز هم مردم خواب های تعبیر نشده شان را می خندند و در انجماد قلب هایشان چیزی شبیه عشق می شکند . حرفی اگر می زنم تو می خندی و من موهایم را گره می زنم با باد و بوسه هایم را می دهم به باد صبا . با کدام لبخند چهره ی آیینه را شکستی و من که امتداد سایه ها را رج زده ام همیشه کوتاه می آیم کنار پلک های تو . با من بگو وقتی شب های من آبی می خواست کدام خدا بود که دریا را با مهربانی تو قسمت کرد ."
خوشم اومد .....آروم شدم ...... خندیدم و روزم رو شروع کردم !
پ.ن۱ : یه نفر افتاده تو وبلاگهای دوستام و راجع به من بد می گه . خواهش می کنم باور نکنین .
پ.ن۲ : دوست دارم اینجا همه با هم راحت باشن و مهربون ! دعوا راه نندازین . من با همین دعواها که البته خودمم توش مقصر بودم یه دوست خوب و محترم رو از دست دادم . مهربون نبودی نیا تو .
قبل از امتحان :
همه امیدشون به منه ! یه جورایی فکر می کنن خیلی بلدم . هر کسی یه چیزی می گه . می دونن اهل تقلبم و به هر کس بتونم کمک می کنم . اینجور وقتها همه التماس دعا دارن ! می خندم و می گم : باشه بابا! اینقدر می گین تا آخرش مراقب جامو عوض کنه ها !
مراقب که می آد تو کلاس ساکت می شیم . آروم به دوستم می گم : فکر کنم قبلا نگهبان جهنم بوده ها ! ببین چه خشنه !
دوستم می خنده .... من لبخند می زنم . مراقب داد می زنه :" خانوم فلانی ! پاشو بیا اینجا !"
رفتم ! اولین موجود زنده در شعاع ۲۰ متریم بود که اونم همین مراقب بود
ساعت ۹ صبح یه روز تابستون :
دارم می رم بیرون . هوس ماکارونی کردم . آخرش هم یادم می ره به مامان بگم و می رم . ظهر که می آم خونه بوی ماکارونی از ۴ فرسخی تو کوچه می آد !
قبل از یه امتحان دیگه :
به دوستم می گم : جون صبا گیج بازی در نیاریا . برگه تقلب رو زود بگیر ازم . حواست به من باشه . امتحان شروع می شه . جواب می دم . سخت نیست زیاد . تو با طله هم واسه مریم می نویسم . وقتی دارم از کنارش رد می شم ۳ بار برگه باطلم از دست هر دومون می افته !!
مراقب پشتش به ماست . آروم می گم : بیا آقا ! اینو بده به دوستم !!! نصف کلاس شنیدن . صدای خنده آبرومو می بره . مراقب هم خندید . نمی دونم شنید یا نه !
یه روز تو دانشگاه :
رفتم مدیر گروه رو ببینم . چندتا سوال دارم ازش .
۲ ساله که یه کیف رو دارم . خیلی کیف خوبیه . راحتم باهاش . یه کم بندش خراب شده . به مریم می گم : به جون خودم تا ظهر پاره می شه .
دارم با استاد حرف می زنم . کیفم ول می شه روی پاش !! همه وسیله هام پخش می شه کف سالن . استاد هم خنده اش گرفته هم دردش اومده . مریم می گه :" صبا حرف نزن تو "
فینال جام ملتهای اروپا :
به داداشم می گم : آلمان می بازه ! من زیاد اهل فوتبال نیستم . داداشم می گه :" نظر ندی نمی گن کارشناس فوتبال نبودیا !"
آلمان می بازه ..... داداشم می خنده : " صبا فاصله بگیر ازم . "
***
مامانم می گه دلت پاکه که اینجوریه . من می گم مامان جان مگه فقط واسه ماکارونی و تقلب و بند کیف و فوتبال دلم پاک باشه
تو دلم : خدایا من اندازه ی همینا دلم پاکه ؟ احیانا که تاحالا به چیز دیگه ای فکر نکردم ؟!
پ .ن : از همه ی کامنت های پست قبل ممنونم .
همین یه جمله منو برد به سالهای دور :
من و آوا و سحر از دوم دبیرستان با هم دوست بودیم . همه جا با هم بودیم . لحظه های دوستی با اونارو دیگه هیچ جا تجربه نکردم .
سحر دختر خیلی خیلی خوبی بود . واقعا فرشته بود . پاک و بی ریا . اما خانواده اش خیلی سنتی و تعصبی بود . سحر رو خیلی اذیت می کردن . غم عجیبی همیشه تو نگاهش بود .غمی که با هیچکس قسمتش نمی کرد .
آوا دقیقا برعکس سحر بود . یه خانواده ی روشنفکر پولدار و تحصیلکرده داشت . خودش هم دختر خوبی بود اما واسه خودش زندگی می کرد . ندیدم نماز بخونه . ندیدم با حجاب باشه . اما دیدم که ایمانش و توکلش خیلی قویه .
ومن وسط این دونفر بودم . یه خانواده ی آرام و مذهبی ودر عین حال آزاد .
من و سحر عاشق تحصیل بودیم و آوا عاشق خارج ! ما سه نفر با وجود این همه تفاوت به طرز عجیبی با هم راحت بودیم .
گذشت و گذشت و گذشت ....
سال ۸۳ هر سه کنکور دادیم . راهمون جدا شد . آوا رفت دانشگاه آزاد . سحر با وجود رتبه ی خوب هیچوقت انتخاب رشته نکرد چون خانواده اش نذاشتن ! منم دنیام شد فرمولهای فیزیک . سحر با تموم غمی که داشت هنوزم دوست خوبی بود برامون . آوا یه کم عاقلتر شده بود و منم چسبیده بودم به درس . آخر هفته ها با هم بودیم و شاد !
تابستان ۸۵ بعد از مدتها با هم نشستیم سر یه کلاس . کلاس کامپیوتر بهانه ای بود برای با هم بودن . اونروزا سحر رو بعد از مدتها به شادابی دوران دبیرستان دیدم و شاد بودم .
آی دیم یادگار همون کلاسه . یادگاری لبخند قشنگ آوا و سحر! یادگاری چشمهای درخشان آوا وقتی یاهو آی دی رو قبول کرد ! یادگاری دل شاد هر سه ی ما !
شهریور ۸۵ سحر ازدواج کرد . شب عروسیش آخرین باری بود که دیدمش . شوهرش هیچ وقت نذاشت با هیچ کدوم از دوستای مجردیش ارتباط داشته باشه . اونا رفتن عسلویه ومن موندم و آوا و غم دوری سحر که هیچ کدوم باورش نداشتیم .
یه روز بارونی آبان ماه ۸۵ هم آخرین روزی بود که آوا رو دیدم . با هاش خندیدم و باهام خندید ...... لعنت به هر چی جاده ی شماله ....... لعنت به آوا که عشق سرعت بود .... لعنت به من که آخرین بار نبوسیدمش .
تا مدتها باور نکردم که دیگه نیست .... تا هفته ها خاطراتمونو مرور کردم .... به هیچ کس از غمم نگفتم .....اون ترم افتضاح درس خووندم ..... یاد گرفتم قوی باشم و قدر لحظه لحظه ها رو بدونم.... تن دادم به مصلحت خدا و تنهاییمو باور کردم .
و بعدها فکر کردم که خدا یکی رو می گیره یکی رو می ده . آوا رو می گیره اما قبلش تو مهر ماه ۸۵ "جوون" رو می ده .
برای اولین باربعد از ۲ سال برگشتم به اونروزا و برای اولین بار بازگو کردم که چه غمی رو تحمل کردم .
الان چشمام اشکیه .... دلم تنگه ..... دلم تنگه ..... دلم تنگه ...... زود قضاوت نکنیم .
نگاهش می کنم . پیراهن سفید روی شلوارش بدجوری تو ذوق می زنه . دارم باهاش حرف می زنم .اما اونی رو که نگاه نمی کنه منم! احساس می کنم جای مو زاییکم ! آخه فقط یا کفشامو نگاه می کنه یا موزاییکهارو !! یه جوری برخورد می کنه انگار که لباس تن من نیست . ظاهر من خیلی ساده و معمولیه . از چی فرار می کنه ؟ یعنی اینقدر به خودش مطمئن نیست که یه نگاه به یه دختر چادری بندازه و حرفشو بزنه؟!!
همون روز تو یه مغازه لوازم آرایش فروشی:
فروشنده یه پسر جوون ۲۶/ ۲۷ ساله اس. موهای بلندش / تی شرت تنگ نارنجی اش / ابروهای تمیزش داره حالمو بد می کنه . بعد از این که جواب کلی دختر رنگ روغنی رو می ده و مغازه خلوت می شه بالاخره یادش می آد که منم اونجا وایساده ام . همچین زل زده بهم که احساس تهوع می کنم . بازم احساس می کنم لباس تنم نیست . خریدم داره تموم می شه می گه : رنگ این سایه به رنگ چشمهای شما نمیادا !!! می گم : برای خودم نیست . تو دلم : رنگ چشمامو کجا دید ؟! می آم بیرون . نگاهش هنوز دنبالم بود . فکر نکنم دیگه برم مغازه اش .
یه روز قبل از همون روز تو نت :
حتی سلام نمی کنه . می گه : من نمی تونم شما رو ادد کنم . سلام می دم و میگم چرا؟ . بالاخره لطف می کنه سلام می ده و می گه : آخه دخترای مجرد اکثرا دچار سو تفاهم می شن و فکرای دیگه می کنن . من هیچ دختری تو ادد لیستم نیست !
جالبه که فقط دخترا دچار توهم می شن . نه؟! اینو بهش هم گفتم . گاهی ما بی ادبی رو با غرور اشتباه نمی گیریم ؟؟!
دلم می خواست بهش می گفتم فکر نمی کنی به خودت اعتماد نداری ؟ نگفتم ! چون اینجا می خونه .
حالا من چرا می خواستم اددش کنم ؟ خنده داره ! می خواستم راجع به ظاهر وبلاگش ازش چندتا سوال کنم . همین!
سوال نهایی : چرا بلد نیستیم افراط و تفریط نکنیم ؟
پ .ن : دوست عزیز واسه این پست نظر خصوصی قبول نمی کنم . زحمت نکش !
نگاه کردم به ساختمان دانشگاه . ۴ سال عمر من چه زود گذشت ! تو ۵/۶ دقیقه تموم این چهار سال از ذهنم گذشت :
من همونجوری که اومدم دانشگاه همونجوری هم دارم فارغ التحصیل می شم ......
من عوض نشدم ......
خیلی ها تو این چهار سال دلشون رفت ......
خیلی ها تو این مدت خودشون هم رفتن ..... یاد استادی افتادم که خیلی جوون بود . که همه اذیتش می کردن . می گفتن هیچی بلد نیست . اما بلد بود . باهاش رابطه خوبی داشتم . شاید تو ناخود آگاهم ازش خوشم می اومد . هیچ وقت نفهمیدم چرا ازم دوری می کنه . تابستان اون سال اعلامیه اش رو در دانشگاه دیدم . یه مشکل قلبی مادر زادی! ومن چه قضاوتها که نکرده بودم .....
من عوض نشدم ..... اما خاله شدم .... عمه شدم .... روز تولد هر دوشون بارون می اومد .... تولدشون منو یاد خدا انداخت ....
من عوض نشدم ...... اما دل یه جوون رو تو این چهارسال بدجوری شکستم .... دوستم داشت .... دوستش نداشتم ..... برای اولین بار از غرورم بدم اومد ...... اون جوون هنوزم هست ...... بغض همیشه تو نگاهشه ..... ازم فرار می کنه ..... ازش فرار می کنم !
من عوض نشدم ..... اما بزرگ شدم ...... حسی رو تو قلب و زندگیم ایجاد کردم که فکر می کنم هدیه ی خداست ..... من قدر لحظه هامو می دونم .
من عوض نشدم .... اما دوست داشتنی رو تجربه کردم که خیلی کمیابه ..... جوونی شد رفیقم که یادم آورد می تونم دوست داشته باشم و دوست داشته بشم .
من عوض نشدم ...... به همون پاکی و زلالی که رفتم دارم می آم بیرون .
من عوض نشدم ...... اما رسیدم به اوج جوونی و زیبایی و شادابی .
...............
نمیدونم چرا آخر مرور اینا چشمام اشکی شد . شاید چون نگفتم خدایا ممنون!
1)
روز زن صفا داره تیپ بزنی . آرایش کنی . خوشگل بشی . بشینی تا بیاد . از در که اومد بوس بکنی . بوس بشی . ناز بکنی . ناز بکشه ..دلبری کنی . شیطونی کنه. زل بزنی تو چشماش . دلش آب بشه . کادو بگیری . بغلت کنه . بغلش کنی . موهات ناز بشه . دلش باز بشه . زمزمه کنی عاشقشی . زمزمه کنه عاشقته . نگاش کنی . نگات کنه . خوابت ببره . خوابش ببره .
یا
روز زن امتحان بدی . تقلب کنی . شیطونی کنی . مجرد باشی . مجرد باشه . تنها باشی . دلت تنگ باشه . اما غمت نباشه . خدا رو داری .
2)
امسال هم نه همسر کسی بودم نه مادر کسی . روز زن 23 سالگی من رو هم ندید . دلم سوخت براش . بیشتر از خودم دلم سوخت براش !
آقای کامپیوتر لطف کردن و بالاخره درست شدن . دلم تنگ شده واسه همتون . واسه خودم . واسه وبلاگم . حتی واسه دعواهایی که گاهی تو وبلاگ راه می اندازین !
ما همچنان امتحان می دهیم . از اونجایی هم که اصولا دانشجویی نیستم که تو ترم عین آدمیزاد درس بخوونم این روزا تقریبا روزی ۱۳ / ۱۴ ساعت سرم تو کتابه! از وقتی یادمه خردادماه امتحان داشتم . امروز بعد از چند وقت یه کم تو شهر راه رفتم . زندگی جاریه .... حتی بدون من !
۲)
بالاخره اینجا رو دید . فکر کنم دو ماهی می شد که دلم می خواست خواننده ی نوشته هام باشه . شب امتحان نسبیت که یهو گفت : " صبا خیلی بدی ! واقعا بدی ! چرا آخه ؟! "
گفتم : چی کار کردم مگه ؟ گفت : " چقدر خوشگل می نویسی . چرا بهم نگفته بودی ؟! "
هنگ کردم یه لحظه ..... خجالت کشیدم .....
تعریف کرد ازم . از نوشته هام خوشش اومده . گفت : " اصلا دارم به طرز و حشتناکی باهات حال می کنم !"
گفتم : آدم به یه خانوم محترم ساعت یک شب این جمله رو نمی گه .
شوخیم تو تعریف هاش گم شد ..... !
۳)
این داستان واقعی است :
توی یکی از روزهای مهر ماه ۱۳۸۵ یه صبایی بود که بدجوری دلش گرفته بود . تو اون روز نیمه بارونی تو خونه تنها بود . اونروزا یه جوونی تو دانشگاه حسابی صبای قصه ی مارو آزار می داد . دل دخترک قصه ی ما پر بود و در عین حال نمی خواست با کسی حرف بزنه .
اینجور وقتها صبا گاهی می ره نت . یه کم وبگردی آرومش می کنه . اما اون روز سر از چت روم در آورد . جواب خیلی ها رو نداد ..... حوصله نداشت... خیلی از پنجره هارو نخوونده بست .... خودشم نفهمید چرا جواب یکی رو داد . حرفهای معمولی زده شد . می خواست خدا حافظی کنه . ته دلش گفت اینم مثل بقیه ! الان می گه س.ک.س دوست داری؟ مگه چندتا پسر واسه چیز دیگه ای می آن چت؟
تو این فکرها بود که پسر تایپ کرد : " تا حالا به خریدن قبر فکر کردی ؟ من از صبح تو فکرشم !!"
صبا خندید ... خداحافظی نکرد .... حرف زد ..... پسر هم حرف زد . نزدیک افطار از هم خداحافظی کردن . صبا از آی دیش که اومد بیرون باورش نمی شد اینقدر راحت با کسی حرف زده باشه . به خودش گفت تو چه ساده ای دختر ! طرف یه تختش کمه . می خواد قبر بخره . کامپیوتر رو که خاموش کرد مطمئن بود پسر رو زود از ادد لیستش پاک می کنه !
اون جوون هیچ وقت از ادد لیست دل صبا هم پاک نشد ( آی جوون حال کردی چه رمانتیک بود ؟
) شد قسمتی از زندگی صبا .... مهربونی هاش به صبا مهربونی داد ... صبرش صبا رو نرم کرد .... ده ماه تمام حتی نمی دونست صبا چه شکلیه .... صبا از غرورش خیلی خوشش اومد .... عید ۸۶ صبا حرف دل جوون رو زد .... گر چه جوون هیچوقت نگفت که صبا حرف دلشو زده .... یه شماره به شماره های گوشی صبا اضافه شد به اسم " سحر " . صبا قبلش فال گرفته بود آخه :
صبا زمنزل جانان گذز دریغ مدار / وزو ز عاشق بیدل دریغ مدار
به شکر آنکه شکفته ای چون گل/ نسیم وصل ز مرغ "سحر" دریغ ندار .
یکی از شبهای تیر ۸۶ جوون بالاخره عکس صبا رو دید .... جوون گفت که " اگه امشبم نشون نمی دادی بلیت واسه شهرتون می گرفتم "
هردو خندیدن ...... می دونست حرفش شو خیه ..... غرورشو دوست داشت !
لحظه های خوبی رو با هم تجربه کردن .... عجیبه که آدمها با این همه فاصله می تونن اینقدر بهم شادی بدن . اما صبا حتی این فاصله و بعد مسافت رو هم دوست داره .
هردو می دونن یه روزی ... یه جایی.... یه وقتی.... این دوستی تموم می شه . پس قدر لحظه هارو می دونن .خطاهای همد یگه رو می بخشن . با هم رفیقن . دوتا رفیق که حتی صدای همدیگه رو هم نشنیدن تا حالا!!!
پ.ن : اونی که بالاخره اینجا رو دید همین جوون بود .
آخیش ! بعد از یه هفته بالاخره فضای نت رو دیدم ![]()
دارم از یه کافی نت آپ می کنم و فکر می کنم تموم در و دیوار پسوردم رو حفظ کردن ![]()
کامپیوترم یه جورایی منفجر شده !! خودمم یه جور دیگه دارم منفجر می شم از دست درس و امتحان![]()
احتمالا تا اوایل تیر آپ نکنم .
از همه ی دوستانی که بهم لطف داشتن و دارن ممنونم .
برمی گردم! حذفم نکنید . فراموشم هم نکنید .
عروس خانوم : " صبا فردا با من می آی ؟ می خوام برم محمد -نامزدش- رو ببینم . تو پارک نزدیک دانشگاه قرار داریم . تو باشی خیالم راحتتره !!"
من : نترس بابا ! در ملا عام نمی تونه کاری بکنه !!!!
عروس : " کوفت ! می آی یا نه ؟"
من : می آم .
فردای هفته قبل سه شنبه (!) :
رفتیم ..... من نشستم روی یه صندلی دورتر و مثلا وانمود کردم که حواسم بهشون نیست ! که عروس اس ام اس داد : " یا چشماتو درویش می کنی یا محمد که رفت یه راست می ری اتاق تمساح ها "
درویش کردیم
.
یه ساعت .... دو ساعت ..... خدایا اینا مگه چقدر حرف دارن بزنن؟
سرم تو کتاب بود . یه لحظه سرمو بلند کردم که نگاهشون کنم :
یه گشت ۱۱۰ روبروشون بود و داشت حرف می زد باهاشون . خشکم زد! ۴۵ دقیقه ای می شد که نگاهشون نکرده بودم . یعنی ۱۱۰ از کی اونجا بود؟!
رفتم جلو ...... گوش دادم ......
محمد : " آخه جناب چه جوری ثابت کنم نامزدمه ؟! "
اون : " کارت شناسایی لطفا "
محمد : "ندارم ! مونده تو جیب اون یکی شلوارم "
اون : " پس راه بیافتین لطفا ! حرف نباشه !"
محمد : "جناب گوش کنین یه لحظه . آخه به این خانوم محجبه می خوره دوست من باشه ؟! "
اون : " به خیلی ها خیلی چیزا نمی خوره . مگه نه ؟"
محمد ( با یه خونسری عجیب ) : " آره خب ! مخصوصا به شما با این لباس!!!! " ![]()
اون : " آقا می ری یا به زور ببرمت ؟"
.............
رفتم جلو ..... با خونسردی کاملی انگار که من پلیس باشم گفتم : مشکلی پیش اومده جناب سروان ؟!
اون که معلوم بود کلی حال کرده یکی درجه اشو تشخیص داده . گفت :" شما ؟! "
من که همینجوری کشکی گفته بودم " سروان " جواب دادم : دوست این خانوم . ایشون هم نامزدشون هستن . چطور مگه ؟!
اون : " حتما نامزدن خانوم ؟ آخه ما مسئولیم !!! "
من : بله جناب سروان . با اجازه اتون بریم ؟!
اون :" به سلامت خانوم محترم " و رو به محمد : " برو که شانس آوردی "
رفتیم تو ماشین . محمد ما رو رسوند دانشگاه و رفت .
عروس گفت : " خوب شد حرف زدی بالاخره . یه جلبک رو برده بودم زودتر حرف می زد " ![]()
من : آخه جای برادری دیدی چه پلیس خوش تیپی بود ؟! دلم نمی اومد چیزی بگم !!!
عروس : " جای برادری ؟ آره جون خودت ! هم نگاه تورو دیدم هم نگاه اونو . این برادر شما آخرش کم مونده بود بگه اینا که نامزدن . بی خیال خانوم ! شما چی ؟ نامزدم می شی؟!! "
من : تو فعلا فکر خودت باش . مگه ندیدی محمد گفت دوتا شلوار داره ؟ شلوارش دوتا شده!!!
خندید .... خندیدم .
سوال نهایی : کسی می دونه این پلیس های گشت رو کجا می شه دوباره پیدا کرد ؟ ![]()
پ.ن : این روزا کامپیوترم قاطی کرده . اگه یهو غیب شدم بدونین واسه چیه.
دیروزم رفتم .یه میز دنج پیدا کردم و نشستم . اولین چیزی که تو جهم رو جلب کرد یه برگ کاغذ بود که زیر شیشه میز بود و روش نوشته بود : " حرفهای دل یه دختر دانشجو . اگه خووندی دعام کن . " منم چون اصولا فقط به درس فکر می کنم و یه ثانیه هم برام یه ثانیه اس (!) کاغذ رو بیرون آوردم و شروع کردم به خووندن . نوشته بود :
" اومدم نشسته ام اینجا که مثلا درس بخوونم . هوا بارونیه . دقیقا مثل دل من . از وقتی یادمه دختر خوبی بوده ام . درس خوون .مودب . با حجاب و البته خوشگل . ترم آخرم . روزهای دانشجوییم خیلی زود گذشت . دلم می خواد ارشد قبول شم اما راستش اصلا امیدوار نیستم . دختر تنهاییم . دلم می خواد ازدواج کنم . تنهایی اذیتم می کنه . بدجوری نیاز به یه همدم رو حس می کنم . اما نمی دونم چرا خواستگار ندارم . وضع مالی بدی هم نداریم .اما من سال بیاد بره یه خواستگارم ندارم . یه چیزی خیلی آزارم می ده .خیلی ! نمی دونم تویی که داری اینارو می خونی باور می کنی یا نه .شاید عجیب باشه که یه دختر اینجوری باشه .اما من هستم . نیاز جن*سی به شدت منو اذیت می کنه .تو دلت نگو خب جلوشو بگیر . جلوشو می گیرم تا الان هم گرفته ام .اما سخته . خیلی سخته . گاهی تموم تنم درد می کنه واسه این نیاز مزخرف .
اینارو نوشتم تا تویی که اومدی اینجا حوصله ات سر نره .تا واسه اینی که هستی خدارو شکر کنی .تا دلم خوش باشه یکی حرفامو خوونده . دعا کن بتونم پاک بمونم . "
دلم گرفت .... دلم گرفت ...... دلم گرفت .
وبه پسرهایی فکر کردم که بعد از هزار جور خوش گذرانی واسه ازدواج می رن سراغ پاکترین دختر شهر .
وبه مردهایی فکر کردم که ماموریت های کاریشان آغوش بیوه زنان نیازمند است .
وبه پسرهایی فکر کردم که س*ک*س مجازی و غیر مجازی جزیی از زندگیشان است .
وبه زنهای باهوشی فکر کردم که که بوی عطر زنانه کت همسرشان را به راحتی می فهمند و به مرد های به ظاهر زرنگی فکر کردم که باهوشترین زنها را خنگترین موجودات عالم فرض می کنند.
و به وبلاگهایی فکر کردم که به راحتی آگهی صیغه اند .
وبه هزاران چشم هرزه ای فکر کردم که ذره ای محبت را از همسرشان دریغ می کنند .
حتی به جک مسخره ای فکر کردم که مردها ساخته اند تا دست پیش را گرفته باشند که پس نیفتند : " خدا اگه به دخترا اعتماد داشت پلمپ نمی آفریدشون " می شه بگین چقدر جنبه ی این به قول خودتون اعتماد رو داشتین؟؟!! یا چقدر فهمیدین اون به قول شماها پلمپ واسه چی بوده ؟؟؟
آخر آخرش به دختری فکر کردم که نهایت گستاخی اش نوشتن این چهار خط بود .
